کد خبر: ۶۰۹۶۰
تاریخ انتشار: ۰۹:۵۹ - ۰۳ مهر ۱۳۹۳
ماجرای یک شهید افغانستانی جنگ:

کارگرِ سبزی‌کارِ گردان ما ایرانی نیست؛ اما از ما بسیجی‌تر است

هم‌خانوادگی، هم‌مرزی، هم‌سایگی و... دیگر جوابگوی تشریح رابطه خاص ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها نیست. آنها به «خون‌شریکی» رسیده‌اند. ایرانی‌های در افغانستان برای دفاع از یک آرمان شریک شده‌اند و افغانستانی‌هایی هم در ایران

به گزارش شیرازه به نقل از تسنیم، شهید عبدالرحیم جمشیدی، افغانستانی است، اما در جنگ ایران به شهادت رسیده است. این گزاره‌ای است که هنوز بعد از گذشت قریب به سی سال از این اتفاق برای ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها عجیب است.شهید عبدالرحیم جمشیدی و شهدای دیگر افغانستانی بخش مهمی از تاریخ ناگفته جنگ ایران هستند.

1)روایت یکی از همرزمان شهید عبدالرحیم جمشیدی

حسن کبیری یکی از رزمندگان ایرانی 8 سال جنگ ماجرای شهید جمشیدی را این‌گونه تعریف می‌کند:

قبل از انقلاب ما ساکن روستای داوودآباد ورامین بودیم. پدرم در کارهای کشاورزی‌اش از کارگران افغانی استفاده می‌کرد.  من به‌دلیل صداقت آنها از کودکی قرابتی خاصی با مهاجران افغانستان پیدا کرده بودم. این ارتباط تا انقلاب ادامه داشت. آن زمان ما نوجوان بودیم و با جوانان روستا همزمان با درس خواندن انجمن اسلامی و بسیج محل را تشکیل داده بودیم. سال 61 یا 62 بود که دو نفر از مهاجران افغان که جویای کار بودند، سر زمین کشاورزی ما آمدند. یکی از آنها عبدالرحیم بود. صداقت و رفتارعبدالرحیم باعث شده بود که او را سر زمین کشاورزی گل علی صدا می‌کردیم. من از کودکی با آنها زندگی کردم؛ وقتی که من پانزده ساله بودم اکثر شبها می‌رفتم کنار آنها و صحبت می‌کردیم. آدم‌های عجیبی بودند گاهی با حلب روغن پنچ کیلویی دوتار می‌ساختند و شبها دوتار می‌زدند و بدین‌ گونه غربت و غریبی‌شان را تخلیه می‌کردند.

و سرانجام شهید جمشیدی یک بسیجی تمام عیار شد

گاهی که سر زمین می‌رفتیم صحبت از جنگ و فعالیت‌های بسیج پیش می‌آمد. وقتی حرف از بسیج پیش می‌آمد  احساس می‌کردم که برای آنها تازگی دارد. در واقع علاقه آنها به بسیجی شدن از همان صحبت‌های صمیمی ما در زمین کشاورزی آغاز شد و سرانجام شهید جمشیدی یک بسیجی تمام عیار شد. غیر از شهید جمشیدی چند نفر بسیجی افغانی دیگر هم در پایگاه ما بودند. احساس ما این بود که کار ارزشی و انقلابی هیچ ربطی به قومیت و ملیت ندارد. در پایگاه بسیج از همه اقوام ایرانی بودند حتی در یک مقطعی از جوانان پاکستانی و هندی هم عضو داشتیم. وقتی آنها ثبت نام کردند و رسما عضو بسیج شدند مسئولیت آموزش مقدماتی نظامی پایگاه با من بود. مهاجران افغان وقتی آمدند و دیدند که در جمع بسیجیان آنها را صادقانه پذیرفته‌اند و برادرانه با آنها برخورد می‌کنند، بدون آنکه تفاوتی قایل شوند، آنها هم از رفتار بسیجیان استقبال کردند و پای جبهه که رسید، مخلصانه شرکت کردند.

 یادم هست اولین باری که جبهه رفت از همه چیز برید. انگار به استخدام جبهه درآمده بود

بعد از این که شهید جمشیدی جذب بسیج شده و آموزش مقدماتی دید، من یک بار به جبهه رفتم. وقتی برگشتم چند بار در در پایگاه با هم درباره جبهه صحبت کردیم.  احساس علاقه‌مندی عجیبی در او دیدم. با همان احساس یک روز آمد و گفت که من تصمیم گرفتم بروم جبهه. آن موقع حضور افغانی ها و ثبت نام شان در جبهه به دلیل تابعیت‌شان کمی مشکل بود و حضور آنها باید توسط افراد صاحب نام محلی تایید می ‌شد.  شهید جمشیدی را پدرم تایید کرد و او هم  ثبت نام کرد و برای آموزش رفت. یادم هست اولین باری که جبهه رفت از همه چیز برید. انگار به استخدام جبهه درآمده بود و گاه گاهی مرخصی می‌آمد. دیگر هیچ تعلقی به کار و کارگری نداشت و مدام جبهه می‌رفت. یک روز صبح در یکی از گردانها در صف بودم، دیدم که در صف دیگری کسی به چشمم آشنا می‌آید. وقتی جلو رفتم دیدم عبدالرحیم است. از او پرسیدم تا حالا کجا بودی. گفت اهواز بودم در جاده سوسنگرد، اردوگاه کوثر.

احساس غریبی می‌کرد و دوست نداشت بار دوش دیگران باشد

شهید جمشیدی پیش از شهادت دو بار مجروح شد. بار اول او را برای درمان به بیمارستان بازرگان تهران آورده بودند. او  مدت زیادی در بیمارستان بستری بود ولی به ما اطلاع نداده بود؛ بر حسب اتفاق روزی یکی از بسیجیان محل او را در بیمارستان دیده بود و بعد که به روستا آمد برای ما گفت که رفیق افغانی شما در بیمارستان بستری است. ما با جمعی  از دوستان به عیادتش رفتیم. وقتی در بیمارستان او را دیدیم؛ صورتش پر از چسب بود. ترکش‌های ریز خورده بود به صورتش. گله کردیم که چرا اطلاع ندادی؟ خیلی راحت گفت: نمی‌خواستم برای کسی دردسر درست کنم. با وجودی که ما او را بسیار دوست داشتیم ولی خودش احساس غریبی می‌کرد و دوست نداشت بار دوش دیگران باشد. شخصیت بزرگی داشت. تواضع بی‌اندازه‌ای داشت.

در روستای ما عده‌ای از اوباش بودند که از بسیجی‌ها خیلی تنفر داشتند ولی بیشتر از افغانی‌های بسیجی متنفر بودند/ او را کتک زدند و او رضایت داد

در روستای ما عده‌ای از اوباش بودند که از بسیجی‌ها خیلی تنفر داشتند ولی بیشتر از افغانی‌های بسیجی متنفر بودند. یک روز آنها راه شهید جمشیدی را می‌بندند که چرا بسیجی شدی. او را چند نفری زده بودند و فرار کرده بودند. وقتی شهید جمشیدی به خانه آمد سر و صورتش ورم کرده بود،  از بس که او را زده بودند.
سریع موضوع را با نیروهای سپاه درمیان گذاشتیم و شکایت کردیم. با همکاری سپاه چند روز و شب منطقه را زیر نظر داشتیم تا موفق شدیم آنها را دستگیر و دادگاهی کنیم. خانواده‌های آنها دنبال فرصتی بودند که رضایت بگیرند. ما با شناختی که از شهید جمشیدی داشتیم می دانستیم که او زود رضایت می دهد و ما عبدالرحیم را چند روز مخفی کردیم که دست آنها به او نرسد. ما برای عبدالرحیم گفتیم که چند روز حوصله کن تا برای آنها درس عبرتی باشد ولی او می گفت عیبی ندارد بگذار رضایت بدهم بیایند بیرون. در نهایت خانواده های آنها آمدند و رضایت گرفتند.

هیچ‌کس او را نمی‌شناخت، قرار بود به صورت گمنام دفن شود که تابوتش از ماشین به بیرون پرت شد و بسیجی‌ها او را شناختند

وقتی به جبهه رفت از او بی‌خبر بودیم تا این که حدود دو ماه بعد یک روز یکی از بسیجیان منطقه باقرآباد ورامین آمد و گفت: آن پسر افغانی که در پایگاه شما بود شهید شده. گفتیم چطور... جنازه‌اش کجاست؟ گفت جنازه‌اش را  چند هفته پیش ورامین آورده بوده. چون در این مدت کسی او را شناسایی نکرده‌ بود، می‌خواستند به‌عنوان شهید گمنام به تهران منتقل کنند اما در حوالی باقرآباد براثر دست‌انداز خیابان تابوت شهید جمشیدی از ماشین به بیرون پرت می‌شود. بسیجیان باقر آباد که  اتفاقی آنجا بوده‌اند برای کمک می‌روند و با جنازه او بر می‌خورند و او را می‌شناسند.  جنازه او را برمی‌گردانند به بیمارستان از آنجا هم به ما اطلاع دادند. ما هم رفتیم بیمارستان ورامین و شناسایی‌اش کردیم. مراسم تشییع شهدا همیشه از باقرآباد شروع می‌شد و پیکر پاک شهید را تا امام‌زاده عبدالله روستای داوودآباد جمعیت کثیری روی دوش شان انتقال می‌دادند. مراسم و برنامه‌های شهید جمشیدی که هیچکس از خانواده‌اش حضور نداشت با استقبال خوب مردم داوودآباد برگزار شد.  مهاجران افغان هم سهم قابل توجهی برای شهید هموطن‌شان در این مراسم گرفته بودند.

******

2) «بخش هایی از حکایت عبدالرحیم " به قلم رحیم مخدومی

2رحیم مخدومی،نویسنده ادبیات داستانی در کتاب «پابرهنه‌ها» داستان زندگی این شهید را نقل می‌کند.مخدومی یادداشتی در مورد این شهید نوشته است و ماجرا این شهید را شرح داده است.بخشی از این شرح کفایت می‌کند:

این که یک کارگر جوان افغانی در راه دفاع داوطلبانه از وطن ما” ایران” مردانه بجنگد و مردانه شهید شود، خیلی بصیرت می خواهد، نه؟

این که خانواده ی فقیرش در افغانستان چشم به راه قوت لا یموتی باشند که فرزند مهاجرشان با جان کندن در دیاری غریب برایشان خواهد فرستاد، غافل از این که فرزند مهاجرشان مسحور ولایت شگفت حضرت روح الله شده و جان کندن در مسیر اعتقادی را به جان کندن در مسیر اقتصادی ترجیح داده، خیلی درد دارد، نه؟

خیلی عجیب است. الان از نام خیلی از نام و نان داران عالم حتی در بین خاندان خودشان خبری نیست، در حالی که 25 سال پس از شهادت یک افغانی گمنام، ما از شهرت دم می زنیم!

عبدالرحیم نه گرفتار نام بود، نه گرفتار نان. نه دلبستگی به خاک داشت، نه مرز جغرافیایی و وطن پرستی و چه می دانم از این جور کجراهه های انحرافی. عبدالرحیم  می دانست یک ولایت غریب، با فرمان رهبری غریب، می توان پرتلاش تر از یک ایرانی جنگید و…

خاطره ی «غریبه ی آشنا» را یکسال پس از جنگ نوشته ام؛ سال 6 ٫ شاید نزدیکی این نوشته را به حال و هوای سالهای جنگ و وجود مردانه و خاکی عبدالرحیم بر این کره ی خاکی حس کنید. اگر احساس درد کردید، برای این صاحب مزار کم زائر وطنمان، فاتحه بفرستید. هر چه باشد ما میهمان نوازیم.

یک هیکل نحیف که چیزی از دنیا نخواسته، یک قد کوچک که جایی تو دنیا نگرفته، یک صورت تنک که از حق طبیعی اش جدا مانده، یک چهره ی زجرنما که زندانی دنیا بوده و دو دست سفت و ریشه ای که توشه ی آخرتش را از حلقوم دنیا بیرون کشیده نامش عبدالرحیم.

یک کارگر سبزی کار داریم که سال به دوازده ماه جبهه است. فقط روزهای مرخصی اش سبزی کاره

و … دو سال پیش من این دوست را پیدا کردم. وقتی اردوگاه کوثر بودم. حسن می گفت:«یک کارگر سبزی کار داریم که سال به دوازده ماه جبهه است. فقط روزهای مرخصی اش سبزی کاره. هفت ساله که کارگر ماست و پس از این مدت حالا دیگه یکی از اعضای خانواده ی ماست. یه اتاق سوا بهش دادیم. سال به دوازده ماه درش تخته است، فقط روزهای مرخصیش…»

کارگر سبزی کار هرچند که ایرانی نیست ولی رو به قبله ی ایرانی ها می ایستد و در جبهه ی ایرانی ها می جنگد. از ما بسیجی تر است و از خیلی ها وفادارتر

عبدالرحیم غریب و تنهاست، بی کس و کار. چند باری که مجروح شد، هیچ کس به عیادتش نیامد. حسن می گفت:«کارگر سبزی کار هرچند که ایرانی نیست ولی رو به قبله ی ایرانی ها می ایستد و در جبهه ی ایرانی ها می جنگد. از ما بسیجی تر است و از خیلی ها وفادارتر. وقتی به مرخصی می آید، روزهایش وقف کار و شب هایش وقف بسیج می شود. آنقدر بسیجی است که فرهنگ باخته های ولگرد و بیکاره نمی توانند تحملش کنند. یک روز گیرش می اندازند و عقده ها را بر سرش خالی می کنند. آنقدر می زنند که سر و صورتش ورم می کند و از حال می رود و چند روزی چشم هایش نمی بیند. با همان صورت ورم کرده و خونی به اتاقش رفته در را به روی خودش می بندد و با تنهایی هایش خلوت می کند. چند روز با هیچکس صحبت نمی کند. چند روز بغض می کند و فریاد نمی کشد. مثل آتش در زیر خاکستر که هر لحظه بخواهد شعله بکشد، آتشفشانی که هر لحظه بخواهد منفجر شود، ولی … به یک نقطه خیره می شود. چه می بیند و چه قضاوت می کند؟ خدا عالم است. شاید هیچ چیز. به یک نقطه خیره می شود ولی هیچ چیز نمی بیند. شاید قابل نمی داند که ببیند و قضاوت کند! بیکاره های لوس بی شخصیت کمتر از آن هستند که وقت، صرف قضاوتشان شود … و عبدالرحیم مرخصی اش را نصفه کاره رها می کند و به جبهه برمی گردد. به میقات خودش، میقات پابرهنه ها.»

*

اینجا کجا … افغانستان کجا … بله «عبدالرحیم جمشیدی» مجاهدی است افغانی.

گردان بلال غربتستان من است. هیچ وقت این طور غریب و تنها نبودم. پاتوق عبدالرحیم را خوب گیر آورده بودم: پشت جبهه، سرزمین های سبزی کاری «داود آباد» و توی جبهه گردان انصار، ولی این بار نه پشت جبهه بود و نه گردان انصار.

- عبدالرحیم! تو! اینجا؟

وقتی با دست های سفت و ریشه ایش پنجه هایم را می فشارد، انگار یک مشت عاطفه می چکاند تو دستهایم؛ همدیگر را که در آغوش می گیریم، قلب هایمان سفت و قرص به هم گره می خورد. او در دلش می خندد و من در دلم می گریم. نه او اشک مرا می بیند و نه من لبخند او را. هم او مرا درک می کند و هم من او را می فهمم، و حالا منم و عبدالرحیم دوست فانتزی ام.

عبدالرحیم از گردان انصار مستقیماً آمده گردان بلال. شش ماه است مرخصی نرفته. دیگر عادت کرده ام که از او نپرسم چرا نمی روی مرخصی …؟ برای چه برود؟ برود که بیکاره های ولگرد بگیرند و کتکش بزنند. برای کی برود؟ او که کسی را ندارد. پدر و مادرش که اینجا نیستند. اینجا کجا … افغانستان کجا … بله «عبدالرحیم جمشیدی» مجاهدی است افغانی.

*
خط شلمچه است و گردان بلال. به علت کمبود نیرو، باز هم امشب پشت عبدالرحیم تک نفره است، آن هم نصفه های شب. این روزها آتش دشمن خیلی سنگین است. تا خروس خوان صبح صدای انفجار می آید. حتی تو خواب هم می شود تشخیص داد.

صبح که می شود چند نفر عبدالرحیم را با سر و صورت خونی می آورند. زخم های متعدد صورتش را تکه های کوچک کاغذ پوشانده است. بچه ها ملتهبند، ولی عبدالرحیم از احساسات بچه ها خنده اش گرفته. نگو نیمه شب که آتش سنگین می شود، یک خمپاره 60 چند متری عبدالرحیم منفجر شده و ترکش های ریز را می پاشد تو صورتش و تُنُک خون را از تنک صورتش می زند بیرون و عبدالرحیم تنک های خون را با تکه های کاغذ بند می آورد. قیافه اش خنده دار شده است. تکه تکه کاغذ خشکیده چسبیده به سر و صورتش و او هنوز زیر باندهای کاغذی لبخند می زند.

- عبدالرحیم! چرا نرفتی بهداری؟ لااقل نگهبان بعدی رو خبر می کردی!

عبدالرحیم با لهجه ی شیرینش می گوید:«خوب من تک نفر بودم… هنوز ساعت نگهبانی ام تموم نشده بود، چرا بی خودی نگهبان بعدی رو از خواب بیدار می کردم؟»
*

یک ماه است عبدالرحیم نه در سرزمین های سبزیکاری داودآباد پیداست و نه در گردان انصار

بیش از یک ماه است عملیات ماؤوت تمام شده. بیش از یک ماه است از عبدالرحیم هیچ اطلاعی ندارم. از وقتی که انتقالی گرفت و رفت گردان انصار، دیگر ندیدمش. شش ماه انصار بود، سه ماه آمد بلال و بدون این که مرخصی برود، دوباره برگشت گردان انصار. در به در ردّ عملیات می گشت. هر گردانی بوی عملیات می داد، عبدالرحیم آنجا بود. به محض این که خنثی می شد، عبدالرحیم زود آنجا را ترک می کرد؛ و حالا رفته بود انصار و حالا عملیات شده بود.

بیش از یک ماه بود که از عملیات می گذشت و حالا آتش عملیات خوابیده بود، ولی آتش سینه ی من هرگز! یک ماه است دلم می سوزد. یک ماه است قلب های مردم ورامین تشییع شده. یک ماه است من قلب ندارم. یک ماه است بغض گلویم را گرفته. از چه عقده ای؟ نمی دانم. مستأصل و سرگردانم. می خواهم فریا بکشم، صدایم گرفته است. به قول بچه ها آدم یک وقت هایی احساس می کند به گریه احتیاج دارد؛ دوست دارد دعای توسلی، زیارت عاشورایی گیر بیاورد و در تاریکی شب هوار بکشد و عقده هایش بریزد بیرون. دوست دارم هوار بکشم، چرا؟ نمی دانم. یک ماه است سرم گیج می رود. یک ماه است از نیستان جدایم کرده اند. هویتم را گرفته اند و بی خودم کرده اند. یک ماه است عبدالرحیم نه در سرزمین های سبزیکاری داودآباد پیداست و نه در گردان انصار.

چند روز پیش می گفتند دو شهید آورده اند ورامین، شناسایی نشده بازگردانده اند تهران. دیروز می گفتند همان شهدا را دوباره آورده اند. دیروز می گفتند آمبولانس حامل آن شهدا، در جاده ورامین تصادف کرده و تابوت شهدا افتاده وسط خیابان. دیروز می گفتند شهدا شناسایی شده اند!

امروز حسن می آید سراغم و اول حرفی که می زند این است:«بی وفا، اینه رسم رفاقت؟!»

عبدالرحیم یک ماه پیش شیمیایی شد؛یک ماه چشم به در ماند تا کسی با دسته گلی … تا مادری با چشم های تری … یک ماه در اتاقش باز نشد.

تنم می لرزد. سرم گیج می رود و از خودم شرمم می آید. عبدالرحیم یک ماه پیش شیمیایی شد. یک ماه تو بیمارستان خوابید. یک ماه زجر کشید. یک ماه چشم به در ماند تا کسی با دسته گلی … تا مادری با چشم های تری … یک ماه در اتاقش باز نشد. و او با دردهای خودش، با تنهایی های خودش لولید. درست مثل آن دفعه ای که بیکاره ها زده بودندش، این دفعه هم شیمیایی اش کرده بودند. یک ماه عبدالرحیم سکوت کرده، به یک نقطه خیره شده، زجر کشیده، دردها را خورده و … جان داده! و هیچکس او را نشناخته. جنازه اش را هم نشناخته اند. چه جالب است! نه اینکه روح اش را نشناختند، نه اینکه شخصیت اش را نشناختند، جسم اش را هم نشناختند. جنازه اش هم گمنام بود و آنقدر دست به دست گردید که وسط خیابان افتاد تا دوباره آمده داودآباد! … غریب، نصیب غربتستان شده!

*

افغانی ها فریاد می کشند. پابرهنه ها می ریزند. گرسنه ها گریه می کنند؛ و صدای بلندگوی بنیاد شهید در فضا می پیچد: این گل پرپر از کجا آمده …

امروز روز تشییع جنازه است. هرچند با بلندگو زیاد اعلام شده، ولی هنوز بنگاه ها تعطیل نشده. بازار سیاه نپوشیده. عمده فروش سر کوچه کرکره اش پایین نیست. صدای بلندگو به صاحبان شرکت ها نمی رسد. مرغداری ها خبردار نشده اند. کارخانه دارها خوشحالند. بوقلمون صفت ها با دمشان گردو می شکنند. نون به نرخ روزخورها هنوز جمع نشده اند. و عروسک ها هنوز نیامده اند. چرا که عبدالرحیم کسی را نداشت، چیزی را نداشت. هرچند برای همه آنها کار کرده بود، ولی حالا چه؟ هرچند آنها یدک هر تشییع جنازه ای می شدند، هرچند هر مسجد و تکیه ای دست به سینه و شق و راست می ایستادند تا موقعیت شان تثبیت شود، ولی حالا چه؟ مورچه چیست که کله پاچه اش چه باشد!

یا حسین! آمبولانس بنیاد شهید سر جاده داود آباد ترمز می کند و یک روح می آید بیرون. شرم دارم. خیلی بزرگ است. چشم دیدنش را ندارم. حتی لیاقت زیربار رفتنش را!
سبزی کاری هاهجوم می آورند. افغانی ها فریاد می کشند. پابرهنه ها می ریزند. یه لاقباها به سر می زنند و گرسنه ها گریه می کنند؛ و صدای بلندگوی بنیاد شهید در فضا می پیچد: این گل پرپر از کجا آمده …

هنوز سرم گیج می رود و بی اختیار با جمعیت قلیل سرازیر می شوم به طرف داود آباد – ملجأ نامن دردهای عبدالرحیم.

 آن گوشه ی دور افتاده ی افغانستان، آن دور دورها، در کوخ آباد، مادر پیری می آید جلوی چشمانم؛ که چندین سال است چشم به در مانده تا یک روزی عبدالرحیم برگردد

تصویرهای درد، پی در پی جلوی چشم هایم رژه می روند… یک هیکل نحیف، یک قد کوچک، یک صورت تنک … ترکش های تنک … باندهای کاغذی تنک روی زخم های تنک… سر و صورت زخمی و بادکرده از نیش ولگردها و بیکاره ها… عبدالرحیم تنها… ابوذر تنها… و ناگهان آن گوشه ی دور افتاده ی افغانستان، آن دور دورها، در کوخ آباد، یا روستای فقیر نشین، یک مادر پیری می آید جلوی چشمانم که چندین سال است چشم به در مانده تا یک روزی… یک هیکل نحیف … تا یک روزی عبدالرحیم برگردد. و امروز عبدالرحیم دارد برمی گردد

انتهای پیام/
نظرات بینندگان