یادداشت؛
روایت اشک ستارگان برای دانشآموزان میناب
ناله دختربچهای از زیر آوار مدرسه در میناب، روایت تلخ موشکبارانی است که کلاسهای درس را به ویرانهای از خاک و خون و چشمهای گریان کودکان بدل کرد
به گزارش گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «شیرازه»، صدای ناله دختربچهای از زیر آوار مدرسه در میناب، نه تنها شهر سوگوار که گویی همه جهان را به گریه نشانده است.
بابا بابایی باباجونم
اینک و درست در این لحظه، صدای ناله دختربچهای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش میرسد؛ نالهای تکاندهنده که نگاه مرا بهسوی خود فرامیخواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر میگیرد؛ در چندقدمی خود، دست کوچک کودکی را میبینم که به سویم دراز شده و هراسان و ملتمسانه به چشمهایم نگاه میکند و مرا به یاری میطلبد.
دختربچهای با کیفی کوچک و خونین که عروسکی زیبا و خندان به آن نصب شده است-در زیرِ خاکِ کلاسی ویران شده، در حال جاندادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیک و نزدیکتر میشود. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پسگرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.
با دیدن نگاه کودک بیگناه سرزمینم، بهشدت بر خود میلرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه میکند.
اینک نهتنها من که گویی همه جهان اشک میریزد و زمان برای لحظاتی متوقف میشود...
اکنون شهر کوچک میناب و همه ساکنان سوگوارش با جگرهای سوخته، به ویرانههای ناشی از موشکباران وحشیانهای خیره شدهاند تا شاید صدای تعدادی از دانشآموزان باقیمانده در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنان را از دل خاک بیرون بیاورند.
دختربچه زیبا و گرفتار در زیر آوار همراه با عروسکش با جسمی کوچک و اندامی خونین، آخرین نفسهای خود را میکشد و با دیدهای تیرهوتار، از روزنهای باریک در میان سنگ و تیرآهن و دیوار فروریخته، دستش را به سویم نشانه رفته است تا به کمکش بشتابم و هوایی تازه به او برسانم و ناجی جان ضعیف و نحیفش باشم.
سکوت جایز نیست و باید هر چه سریعتر کاری کرد؛ پس بلافاصله و باعجله خود را به او میرسانم و سنگها و میلهها و آجرها و مصالح ریزودرشت را کنار میزنم... و دقایقی بعد، او در آغوش پدرش جا خوش میکند تا امدادگران مهربان، آژیرکشان او را به بیمارستان برسانند و زندگی تازهای به او هدیه دهند...
میخواهم باز هم در میان ویرانههای ناشی از یک جنگ ناجوانمردانه قلم بزنم و از درد و خون و وحشت و ناله انسان امروز بگویم؛ از هواپیماها و بمبها و موشکهای مرگباری که در آسمان پاک سرزمینم جولان میدهند و جان میستانند و با بیرحمی تمام، کودکان و مردمان بیپناه دیارم را نشانه میروند؛ میخواهم از دختران زیباروی شهرم بنویسم که همراه با کولهپشتیهای مدرسهشان در زیر خروارها آوار پرپر و مدفون شدند و از صدای فریاد شیون جانسوز مادران و کمرهای شکسته از غمِ سنگینِ پدرانی بگویم که در کنار خرابهها و تکههای موشک منفجرشده، به سوگ نشسته و در بهت و سکوت، چشمهای گریان خود را بهسوی آسمان پاک خدا دوختهاند.
در گوشهای از آوار و بر روی تلی از خاک، از بلندگوی رادیویی نیمه شکسته، صدای غرش سهمگین و مداوم شلیک موشکهای مدافعان و دلاورمردان شجاع وطنمان شنیده میشود و با کمی فاصله از آن، پدران و مادران دیگری که با چنگودندان و با شتاب خاک و سنگ و سیمان را کنار میزنند تا شاید نشانی از فرزندان دلبند خود بیابند و بر چهره بیجانشان بوسه بزنند. گروههای نجات نیز با همه تجربه و توان، دلسوزانه و بدون لحظهای توقف به جنگ آوار رفتهاند تا هر چه زودتر به کودکان جانی تازه بدهند و آنها را به زندگی دوباره بازگردانند.
همچنان قلم میزنم و واژگان هر لحظه بیشازپیش بر کاغذسفید رنگ مقابلم نقش میبندند و کلمات شکل و معنا و مفهوم تازهای به خود میگیرند، اما در میان هر چند کلمه نوشته شده، صدای رعبانگیز عبور هواپیماها و انفجار وحشتناک بمب و موشک دشمن در گوشهوکنار شهر، مرا و دفتر و قلمم را گیج و سرگردان و پریشان میسازد و دانستههایم از ذهن و خیالم دور و ناپدید میشوند و ترس از مرگی دلخراش در جسم و جانم مینشیند و روح و روانم را بهشدت آزار میدهد.
خدایا! چرا اکنون چنین پریشانم و حالوروز خود را نمیفهمم؟! امروز صبح بیش از دویست و پنجاه دانشآموز، خوشحال و خندان از مادرشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند، اما هنوز تعداد زیادی از آنان به همراه بخشی از کادر دلسوز آموزشی در زیر آوار ماندهاند و تلاش برای نجات جانشان همچنان ادامه دارد.
ناجیان پرتلاش هر چند دقیقه یکبار، کودکی زخمی یا شهیدی کوچک را از دل خاک بیرون میآورند و صدای نالههای سوزناک مردمان حاضر در فضای تاریکشب و ضجههای بلند و سوزناک مادران و خانوادههای داغدار، زمینوزمان را به آتش میکشد و اشکِ ستارگان سوگوار را بر پهنه زمین خونرنگ، جاری میسازد که:
"ای حسین جان! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؛ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟! "
نمیدانم چرا امشب اینهمه سوگ و اجساد، دیگر به پایان نمیرسد و این غم و درد سنگین، از این مکان نمیگریزد و سکوت و آرامش در این خاک آتشگرفته و سوزان ساکن نمیشود؟ الهی! چرا در این لحظات حالوهوای غریبی دارم و بغض سنگینی راه گلویم را میفشارد؟ چرا احساس میکنم که دیگر فردایی و آفتابی وجود ندارد و هرگز صبح نخواهد شد و دیگر خورشید عالمتاب رخ نمینماید و به مردمان صبور، آزاده، نیکاندیش، شریف و شایسته سرزمینم سلام نمیگوید.
اینک از خود شکوه دارم که چرا در گوشهای از آوار مدرسه نشسته و کاری از دستم برنمیآید. وای که چه کوچک و ناتوان شدهام امشب. بارها از خود میپرسم که از صبح امروز که مدرسه و فرزندان کشورم مورد اصابت موشک دشمن قرارگرفتن، تاکنون که پاسی از شب گذشته، چه کاری کردهام و چه قدمی در راه کمک به مردم داغدیده برداشتهام.
در این لحظه چرا اینقدر مبهوت و ناتوان شدهام و کاری از دستم برنمیآید؟ چرا این قلم بهسختی حرکت میکند و مینویسد و کلمات بهراحتی بر صفحه سفید مقابلم نقش نمیبندد و... خدایا چگونه میتوانم از دانشآموزان شیرینزبان و خندهها و شادیهای کودکانه و بازیگوشیهای زیبایشان بنویسم؟ چگونه از دلبریهایشان بگویم که همواره گل لبخند بر لب پدران و مادرانشان مینشاندند و آنان را لبریز از شادی و امید میکردند؟
نه من دیگر نمیتوانم از انفجار مهیب و آوار هراسانگیز و ناله کودکانی بگویم که اینک در زیر خروارها خاک محبوس و مدفون شدهاند و راه رسیدن به آنها و نجاتشان هر لحظه سخت و سختتر میشود. من قدرت نوشتن درباره استخوانهای شکسته و بدنهای بی سر و جسم تکهپاره کودکانِ پِرِس شده در میان سنگ و سیمان و آهن و بِتُن را ندارم و نمیتوانم قلم بزنم و چیزی بگویم و...
اینک دیگر صورت و صدای خنده زیبای کودکان مهربان شهرم را نمیبینم و نمیشنوم و درست در این لحظه، تنها ناله دختربچهای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش میرسد؛ نالهای تکاندهنده که نگاه مرا بهسوی خود فرامیخواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر میگیرد؛ در چندقدمی خود، دست کوچک کودکی را میبینم که به سویم دراز شده و هراسان و ملتمسانه به چشمهایم نگاه میکند و مرا به یاری میطلبد.
کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پسگرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.
با دیدن نگاه کودک بیگناه سرزمینم، بهشدت بر خود میلرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه میکند.
اینک نهتنها من که گویی همه جهان اشک میریزد و زمان برای لحظاتی متوقف میشود.
حمیدرضا نظری، نویسنده و کارگردان معاصر تئاتر
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!