کد خبر: ۱۴۶۴۰۸
تاریخ انتشار: ۱۶:۳۹ - ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۰
روایت گرفتن سحری در دوران اسارت؛
علی‌محمد روانستان جانباز و آزاده دوران دفاع مقدس در خاطره‌ای به شرح روزه رزمندگان و آزاده‌ها در دوران اسارت پرداخت.
به گزارش سرویس فرهنگ ایثار و شهادت شیرازه، علی‌محمد روانستان جانباز و آزاده دوران دفاع مقدس در خاطره ای به شرح روزه رزمندگان و آزاده ها در دوران اسارت پرداخت برای این رسانه نوشت: سـالها بود كه حسـرت يا آرزوی ديدن و تماشـاي سـتارههای آسـمان در شـب بر دلم مانده بود اما دسـت خودمان نبود و نميشـد كاريش كرد!

هر روز صبح ساعت هشت نگهبان‌های مسئول هر آسايشگاهي درها را باز ميكردند و پس از شـمارش و آمارگيری با صـدای ســوت سـرنگهبان كه از وســط حياط اردوگاه نواخته ميشـد، آزاد ميشـديم تا سـاعت حدود چهار و نيم يا پنج بعد از ظهر كه دوباره سوت زده ميشد و همه به ستون پنج جلو آسايشگاهها صف ميكشيديم و پس از شمارش به داخل آسايشگاه رانده ميشديم و تا فردا - حتي در شرايط سخت هم - در را باز نميكردند كه كسي بيرون بيايد.  

در ايام ماه مبارك رمضان برنامه جوری تنظيم شده بود كه صبحانه را عصر برای افطار ميدادند و وعده ناهار را شـب ميدادند تا براي سـحری اسـتفاده كنيم. معمولا بچه های گروه غذايی به خاطر اينكه من از ناحيه پا دچار مشـكل بودم، احترام ميگذاشـتند و اجازه نميدادند كه برای گرفتن غذا به آشپزخانه بروم و خودشان زحمت آن را مي‌كشيدند.

يک شب حسابی هوس بيرون رفتن و ستاره ديدن و تماشای آسمان كردم، با خواهش و تمنا دوستان گروه غذاييمان را راضی كردم كه اجازه بدهند كه غذای آن شب گروه را من بياورم؛ حدود ده- دوازده گروه غذايی بوديم. ظرف غذا را كه به عربی به آن غصـعه می‌گفتند برداشـته و پيشـاپيش دوسـتان، پشـت در به انتظار ايستادم و تا نگهبان عراقی در را باز كرد مثل فنر از جا پريده و به بيرون رفتم. وقتی همگی غذا را گرفته و به طرف آسـايشـگاه برميگشتيم، نگهبان كه احتمالآ از جايی ناراحت بود و ميخواست دلش را خالي كند يا شايد هم بازيش گرفته بود، به طرفمان آمد و گفت: ظرفهای غذا را بگذاريد كنار ديوار و همگی بياييد وسط ميدان.!!!

رفتيم گفت: بنشينيد روی زمين. نشستيم، گفت: دستهايتان را پشت گردنتان بگذاريد و كلاغپر برويد! هر چه گفتم بابا من مجروح هسـتم، نميتونم! گوشش بدهكار نبود و ميگفت، زخمی و غير زخمی فرقی نداره، همه بايد اين كار را بكنند و حدود بيســت دقيقه ما را كلاغپر، پامرغی و احتمالا ســينه خيز برد و گفت: حالا غذاتونو برداريد و بريد و پشـت سـرمان آمد و در آسـايشگاه را بست. هم خودم به خودم گفتم و هم ديگران گفتند، «اين هم از شانس تو بود پس از سال‌ها يك شب آمدی بيرون اونم اين طوری شد.!!!»

انتهای پیام/ح/ر
دریـچـــــــــــــــــــــه
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: