کد خبر: ۱۴۹۲۹۴
تاریخ انتشار: ۱۱:۵۲ - ۲۶ مرداد ۱۴۰۰
به مناسبت ۲۶ مرداد ماه:
پاهای خون آلود از شدت ضربه کابل ها... بدن هایی که دیگر حسی در آن ها نمی دیدی... اما ذکری که آرامش خاصی داشت و دردها را تسکین می داد و قلب آرام می گرفت ... امان از دل زینب (س)...
به گزارش سرویس ایثار و شهادت شیرازه، ۲۶ مرداد ۱۳۶۹، برگی دیگر از تقویم انقلاب ورق خورد و یوم اللّه دیگری متولّد شد. ثانیه های انتظار به کندی می گذشت. شهر به استقبال پرنده های مهاجر آمده بود که در سال های سخت هجران از وطن، بال و پر خود را در زیر شکنجه های کفر شکسته بودند. البته هرچند جسم آنان دربند بود، ولی هیچ گاه روح و اندیشه بلندشان تسخیر نشد و قلبشان به یاد دین و ایمان و آسمان وطن می تپید. 26 مرداد روز بازگشایی قفس ما بود، روز شادمانی شهر و مردم، روز شادباش و تبریک، روز وصل و دیدار. آغوش وطن گشوده شده بود و فوج فوج مردانگی در آن جای می گرفت به راستی کدامین ساعت می تواند شکوه آن لحظات را در خود بگنجاند و کدامین تقویم می تواند شوق آن لحظه دیدار را در خود ثبت کند.

طلوع دوباره زندگی
آزادگان آمدند همان طور که رفته بودند؛ دلیر و مقاوم، نستوه و استوار، امیدوار و دلاور. آمدند با همان صلابت همیشگی، همان طور که دیروز رفته بودند. امروز که آمدند، بوی اسپند و دود، بوی عطر خاطرات، و بوی مهربانی و انتظار فضای دل ها را سرشار از شور و شعف کرد.

حسّ غریبی بود. عشق خودنمایی می کرد. اقاقیا به استقبال آمده و آفتابگردان صورت خود را به خورشید سپرده بود. نسیم، مژده وصل می داد. انتظار پایان یافت و بازگشت پرستوها، سخنی بود که هر پیر و جوانی ورد زبان خود کرده بود. پاییز اسارت و بهار آزادی بر شما مبارک باد.

آری، آن روز عشق طلوع کرد. همان عشقی که هشت سال پیش بدرقه اش کردیم و اینک به استقبالش می رویم. چشم های همگان اشک بار بود، نه به خاطر غم و اندوه، بلکه این بار از شوق وصال؛ چرا که وعده خدا محقق شده بود «اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا؛ به درستی که پس از هر سختی آسانی است».

نیمه پنهان دفاع مقدس
آزادگان ما، وارثان شهیدان اند و ماندند تا نامشان را گرامی و راهشان را ادامه دهند.

این از معراج برگشتگان، اینک با حضور خود در جامعه، آمده اند تا در صحنه های سازندگی حماسه ای دیگر بیافرینند و هم دوش هم سنگران دیروزشان، روح بزرگی و صلابت را در جامعه بدمند. اینک رسالت ما، به ویژه نسل جوان این است که با دنباله روی از سیره این سرافرازان، کشور خود را در برابر دشمنان به کمین نشسته بیمه کنیم. باید قدر این گنجینه های ارزشمند انقلاب را دانست؛ آزادمردانی که در اوج عزّت و پایداری به وطن بازگشتند و با صلابت و ایستادگی، برای خدمت در سنگر سازندگی ایران آزاد و آباد در صحنه های مختلف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آماده و مقاوم اند.

این یادگاران دفاع مقدس و روزهای آتش و خون، با گام های مطمئن و دل های سرشار از عشق و ایمان به خدا و وطن، برای رسیدن به قلّه های فتح و ظفر ایستاده اند؛ پس ما نیز باید صبوری شان را ارج نهیم و پای غفلت بر آن نگذاریم.

ضرورت ترویج فرهنگ اسارت
آزادگان، گنجینه های ارزشمندی هستند که در درون آن، فرهنگ انسان ساز دوران اسارت نهفته است. ثبت وقایع اسارت، پلی است برای انتقال فرهنگ اسارت از درون اردوگاه ها به شهرهای میهن اسلامی مان، ایران.

بر حاملان این فرهنگ است که ضمن حفظ آن، چاره ای نیز برای ترویج آن بیندیشند. در زمینه بیان این فرهنگ، از سه ابزار خط، تصویر و انتقال به صورت سینه به سینه می توان بهره گرفت، امّا مهم این است که بیان فرهنگ اسارت، امری حیاتی و کاری بس سترگ برای جامعه جوان ماست. بنابراین، نظام اسلامی باید از همه امکانات موجود در این حرکت ارزشی فرهنگی بهره برداری کند، تا اثر مجاهدت و مقاومت وصف ناپذیر این رسولان انقلاب، به صورت فرهنگ مصوّر و مکتوب و به مثابه کلید راه هدایت برای نسل آینده و همه بیداردلان و آزادگان جهان محفوظ بماند.

ضرورت دیگر، چاره اندیشی در ترویج این فرهنگ در جامعه است و تأثیرپذیری فرهنگ شهر از فرهنگ جبهه و جنگ مقاومت در اسارت».

هنگامه کوچ
آنان که در سال های درد و فراق، دور از دیار به سر می بردند، کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به همراه دارند که هرکدام از آن ها، درس بزرگی از استقامت و آزادگی است.

«عصر 27 مردادماه 1369، ساعتی به یاد ماندنی و منظره ای فراموش ناشدنی بود. چشم ها سخن می گفت، اما زبان ها ساکت و آرام بود. دست ها بالاجبار گشوده می شد و یار و رفیق تنهایی ها و شریک لحظه های غم و اندوه را به آغوش می کشید. در این میان، جوانی را دیدم که خلوت گزیده و با تلاوت قرآن دلی خوش کرده بود. به آرامی سلام کردم و گفتم: مگر قصد کوچ نداری؟ قرآن را بوسید و بعد نگاه پرمعنایی کرد و گفت: خواستم کتاب اسارت را به خیر ببندم و لذا حُسن ختامی بهتر از قرآن نیافتم. سپس آیه ای از قرآن را با صدای دل انگیزی قرائت کرد».

پاسخ پدری به فرزند
فرزندان میهن به عشق دیدار پیر جماران، روزهای سخت هجران را به امید وصال سپری می کردند و هردم به این امید، روزها را لحظه شماری می کردند. آنان در گوشه زندان های تاریک و وحشتناک دشمن، با پدر پیرخود درددل می کردند و آن پیر فرزانه با عشق پدری به آنان پاسخ می داد: «فرزند بسیار عزیزم! از نامه دل سوزانه شما بسیار متأثر گردیدم. من ناراحتی شما عزیزان دربند را احساس می کنم، شما هم ناراحتی پدرتان را که فرزندان عزیزش دور از وطن هستند، احساس کنید. عزیزان من! سیّد و مولای همه ما حضرت موسی بن جعفر بیش از همه شماها و ماها در رنج و گوشه زندان به سر بردند. برای اسلام عزیزش صبر کنید. خداوند فرج را ان شاءاللّه نزدیک می نماید و پدر پیر شما را با دیدن شما شاد می فرماید. به همه عزیزان دربند اسلام سلام مرا برسانید. من از دعای خیر فراموشتان نمی کنم. خداحافظ شما باشد».

خمینی قلب من است
درباره علاقه شدید آزادگان به امام راحل، می شنویم که: «یک روز افسر عراقی از اسیر مجروحی که یک بسیجی پانزده ساله بود، پرسید: تو چه اندازه پدر و مادرت را دوست داری؟ گفت: به اندازه چشمانم. پرسید: خوب تو که بسیجی هستی، رهبرت خمینی را چه قدر دوست داری؟ گفت: امام خمینی قلب من است، او را به اندازه قلبم دوست دارم. انسان بدون چشم می تواند زندگی کند، اما زندگی بدون قلب، زندگی ممکن نیست».

آزادگان در کلام رهبران خود
امام راحل چه زیبا و شایسته در توصیف فرزندان خود فرموده اند: «اسرا در چنگال دژخیمان خود سرود آزادی اند و آزادگان جهان آن را زمزمه می کنند». آری، آنان نه تنها اسیر نبودند؛ بلکه آن ها دور از هرگونه وابستگی ها و دل بستگی ها بودند و ندای آزادمردی را به گوش همه جهانیان رساندند.

مقام معظم رهبری نیز چنین می فرماید: «شما ذخیره بزرگ الاهی و یک ثروت عظیم انسانی هستید که در دست دشمن غصب شده بودید. خدای متعال شما را به ملّت و به این کشور اسلامی برگرداند».

ایشان هم چنین می فرمایند: «سازندگی زندان و اسارت، سازندگی مخصوصی است آن را در جای دیگر نمی شود پیدا کرد، و نیز در جای دیگری فرموده اند: «صبر و استقامت شما به اسلام آبرو بخشید».

مردان استقامت
ای بازوان رهبر و پویندگان حق مردان استقامت و ایمان خوش آمدید
ای فاتحان قلّه ایثارو افتخار گل واژه های مکتب و قرآن خوش آمدید
ای بوسه گاه روح خدا بازوانتان ای راستین رسول شهیدان خوش آمدید
گل های انقلاب که عطر وصالتان خوش تر ز بوی عطر بهاران خوش آمدید
بر روی دیده همه ما قدومتان آزادگان به مهد دلیران خوش آمدید
طاهرنیا

خوش آمدید
آزادگان، مفاخر ایران خوش آمدید ارکان استقامت و ایمان خوش آمدید
ای از قفس رهاشدگان، طائران قدس بر طَرْف این شکوفه گلستان خوش آمدید
در بزم آسمانی عشّاق پاک باز ای ماه چهرگانِ درخشان خوش آمدید
در بزم این چمن که نگارین بود ز خون ای لاله های دلکش و خندان خوش آمدید
آغوش برگشوده به شوق شما وطن باری به این دیار شهیدان خوش آمدید
یعقوب وار دیده ما شد زغم سفید در حج ما چو یوسف کنعان خوش آمدید
محمدحسین بهجتی «شفق»

چقدر زود غروب می شود

دلنوشته آزاده جانباز احمدرضا مداح عکاس پایگاه تحلیلی خبری شیرازه:
 
چشمانم را هر از گاهی می بندم ، به ذهنم فشار می آورم و دستم را به حرکت...

دلم می خواهد بنویسم دلم می خواهد سخن بگویم...

اما هرگاه که تصمیم بر نوشتن و سخن گفتن کرده ام، بغضی گلویم را گرفت و لرزشی دستانم را از حرکت باز داشت ....

حقیقت را بگویم ...

هنوز نتوانسته ام برای خودم کلمه اسارت را هجی کنم.

روز برگشت مردان قبیله غیرت/ احمدرضا مداح: بیست و شش مرداد دیگری از عمرمان رسید

شاید بشود با کلمات بازی کرد ولی نمی توان آن را معنی کرد.

کاغذی هنوز منتظر است تا جوهری بر تنش به لرزش در آید...

ولی به خود می گویم ... چه می خواهی بنویسی...

وقتی شنونده ای نیست ... وقتی تو را نمی فهمند...

گیرم که نوشتی... آنگاه نوشته هایت در لابلای کاغذها تایپ می کنند ، نامی بر آن می نگارند و کنار دیگر خاطرات در کتابخانه ای می گذارند و از کنارش می گذرند...

امروز دلم نیامد دلنوشته ای را که اردیبهشت ماه امسال در ارتفاعات « بازی دراز » نوشتم ، آنگاه که قبل از آن در جاده ای که بیست و هفت سال پیش پس از پنجاه و یک ماه دوری از وطن ، روی آن قدم گذاشتم و در ذهنم آمده بود را در آستانه گرامیداشت سالروز ورود دلاور مردان آزاده در بند کشیده با کمی تغییرات به رشته تحریر نکشانم...

برگ تاریخ را ورق می زنم...

بیست و شش مرداد دیگری از عمرمان رسید...

چقدر خوب است که سالی یک مرتبه در تقویم ایران زمین در خاطر همگان، اسیر آزاد شده ای تداعی می شود که گوشه ای از این شهر در کنارشان نفس می کشد و وقتی برگه تاریخ ورق می خورد روز دیگری می آید او باز گوشه ای فراموش می شود .

سحرگاه روز اسارت...

بالای کانال سمت راست...

صدای تیربار عراقی ها ... و پیکری که بی جان به زمین افتاد ...

تعبیر خوابی مرا به یک سفر برد... سفری که انگار هنوز در خواب می بینم ...

سیم تلفنی دستانم را نوازش داد...

گرما ... تشنه لبی به انتظار قطره آبی ...

زخم پاهای برهنه ام از داغی رمل و ریگ بیابان ... و آدمک هایی که شبیه ما بودند ....

طولی نکشید ...

صدای شلاق ها و نعره هایی در چهار دیواری زندان الرشیدیه بغداد مرا میخکوب کرد ...

و لحظه ای بعد از میان انسانهایی عبور کردیم که با هدیه کابل ها به پیشوازمان آمده بودند ...

باتومی که سرم را نواخت و چشمانم که لحظه ای از کاسه بیرون آمد و لگدی که حس بیهوشی به من دست داد ....

این ها عراقی ها بودند و ما را مجوس می خواندند ...

شدت کابل ها درد آور بود، اما پس از لحظه ای، عادت می کردی چون دیگر حسی برایت نمی ماند که اورا حس کنی ....

صورت های پف کرده از ضربه باتوم و چکمه های نامردی ...

پاهای خون آلود از شدت ضربه کابل ها ....

بدن هایی که دیگر حسی در آن ها نمی دیدی ...

اما ذکری که آرامش خاصی داشت و دردها را تسکین می داد و قلب آرام می گرفت .... امان از دل زینب (س) ...

یادم آمد... وقتی یکی از اسرا سیلی خورد بعد از مدت ها گفت: فلانی الان می فهمم درد سیلی که نازدردانه امام حسین (ع) خورد، باور کن هنوز برایم سخت است بفهمم ...

زنگ تلفن ...

سلام بفرمایید...

سلام خوبید ... آقای فلانی ....

سلام بفرمایید ...

آقا می خواستیم با شما مصاحبه کنیم ...

در چه رابطه ای !!!؟؟؟ ...

خاطرات اسرای ایرانی در عراق ....

تا حالا شده یک نفر از خودت قوی تر و از لحاظ هیکل بلندتر ، سیلی محکمی به صورتت بزند و از دماغت خون بیاید و زیر چشمت کبود شود ....

صدای بوق ممتد .... الو ... قطع شد ...

انگار نفهمید من چی می گم ... مثل اینکه ناراحت شد ... خنده ام گرفت ...

یکی از دوستان گفت کمی از اسارت برایمان تعریف کن ...

نگاهش کردم .. نگاهم پر از حرف بود... دوست داشتم به او بگویم یک شلنگ آبی بردار و به یک نفر بگو تا با آن شلاقت بزند بعد بیا تا قصه ی کابل آبی را برایت تعریف کنم تا شاید شمه ای از اسارت را درک کنی...

عکس اسارت را از روی دیوار خانه برداشته ام ...

زیرا کابوس های چهاردیواری اسارت مرا به زجر می کشد ....

گاهی اوقات نمی توانم ساکت بنشینم ...

گاهی در گرما قدم می زنم تا فراموش نکنم، دورانی را که در زیر آتش سوزان خورشید آرزویم یک سایه گرم بود...

و گاهی در سرما لباس کم می پوشم تا هنوز حس سرمای اردوگاه از تنم بیرون نرود

گاهی اوقات کم غذا می خورم تا مبادا فراموش کنم ، ربابه ای ( آب رب گوجه فرنگی ) که شب ها به خوردمان می دادند ....

گاهی کفش های پاره ای را می پوشم و دیوانه وار بر آسفالت داغ قدم میزنم تا سوزش گرمای آن دوران را فراموش نکنم ...

گاهی در خلوت تنهایی ام به سبک آن ‌زمان پتویی را سه لا می کنم و پتوی دیگری را زیر سرم ... تا کمی حس دوران پریشان خوابی را از یاد نبرم .... و در اوج خلوت تنهایی تجسم می کنم زندگی در اسارت را ...

آخ... یادم رفت بنویسم از میهمانی شپش ها از کمبودی آب برای حمام ...

یادم رفت بنویسم لباس هایمان پر شده بود از وصله های ناجور از بس توی آفتاب قدم زدیم عرق می کردیم و در دستشویی آنرا می شستیم و می پوشیدیم و در آفتاب باز قدم می زدیم و...

حال نمی دانم برای چه نوشتم ...لحظه به لحظه زندگی امان زجر آوراست و آرامشی در درون خود نمی یابم

آقا بی خیال ... مرا با خیال خود عشق است و بس ..... و چقدر زود غروب می شوم ....

دفترم را میبرم با خود از این دنیا ولی

قصه این عاشقی را جاودانی میکنم

روز برگشت مردان قبیله غیرت/ احمدرضا مداح: بیست و شش مرداد دیگری از عمرمان رسید

انتهای پیام/ح
مطالب مرتبط
دریـچـــــــــــــــــــــه
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: