کد خبر: ۱۵۲۰۰۹
تاریخ انتشار: ۲۱:۳۰ - ۱۶ دی ۱۴۰۰
پنج شنبه های شهدایی «شیرازه»:
سردار مینایی در خاطره ای نقل کرد: لشکر فجر در ارتفاعات ریشن جلو پاتک های سنگین دشمن ایستادگی میکرد و سایر یگان ها همگی درگیر کار خودشان بودند. در کنار قرار گاه حاج قاسم را دیدم و با دست اشاره کرد به طرفش بروم دستم را گرفت و گفت بیا بالا کار مهمی داریم هر چه اصرار کردم نیرو هامون در خط هیچی ندارند و اشک بود که امانش نمی داد.
به گزارش سرویس ایثار و شهادت شیرازه، سردار مجتبی مینایی فرد یادگار هشت سال دفاع مقدس در یادداشتی اختصاصی به بیان یکی از خاطرات خود با شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی پرداخت و نوشت: این قافله عمر عجیب می گذرد و آنچنان سریع که برهم زدن پلکی شده است. در گرما گرم درگیری در ارتفاعات ریشن مجاور شهر حلبچه در عملیات والفجر 10 بودیم. تقریبا منطقه تثبیت شده بود و شکست سهمگینی را لشکر بعثی ها پذیرفته بود که ناگهان  یکی از جنایات جنگی را صدام دیوانه در تاریخ بنام خودش ثبت کرد. با تهدید و تطمیع خلبانان را وادار به بمباران شیمیایی حلبچه ترغیب کرد. جهنمی شده بود که هنوز گاهی کابوس دیدن آن مظلومان تکه پاره شده و خفه شده از سیانور در ذهنم زنده است دیوانه وار به دنبال مهمات و نیرو بودم. 

لشکر فجر در ارتفاعات ریشن جلو پاتک های سنگین دشمن ایستادگی میکرد و سایر یگان ها همگی درگیر کار خودشان بودند. در کنار قرار گاه حاج قاسم را دیدم و با دست اشاره کرد به طرفش بروم دستم را گرفت و گفت بیا بالا کار مهمی داریم هر چه اصرار کردم نیرو هامون در خط هیچی ندارند و اشک بود که امانش نمی داد. 

سراغ یکی دوتا خونه ی روستایی رفتیم چه فاجعه ای بود 7 نفر عضو یک خانواده جای دیگر عروس و دامادی و خانه ای  دیگر پیر مردی که از سر کار آمده و نصفه چای دستش بود که خفه شده بود.

 یادم رفت دنبال چه کاری آمده بودم حلبچه و از حاجی خجالت می کشیدم که چگونه اجساد را روی دوش می کشید و سر جاده می گذاشت. لحظات سختی و فشار روحی سختی داشتم که لبهای آسمانیش را باز کرد و خنده ای تلخ و با صدایی که پژواک عجیبی در مغزم ایجاد کرد فرمود: خسته شدی دلاور منم خودم فرمانده یگانم ولی اینها باید جمع آوری شوند و گرنه فردا همه این منطقه آلوده ی اجساد می شود.

تلاش هایی از جنس خدا/ حاج قاسم مردی خستگی ناپذیر در دفاع مقدس

حالا خیالم راحته که سر جاده یک با غیرت دیگه اونارو دفن یا میبره و... جل الخالق در این گیرو دار این دیگه کیه و به یاد داستان های صدر اسلام و سجایای اخلاقی رزمندگان و ارتش اسلام افتادم که در عین جنگ و دشمنی واضح و جنایات مختلف اخلاق و وظیفه شرعی را زیر پا نمی گذارد. 

آنها با تانک از روی بچه های ما گذشتند و خدا داند که در سوسنگرد و بستان و شلمچه جنایتها کردند.

بابا این دیگه کیه!!!! با سرعتی عجیب به نزدیکی قرارگاه رسیدیم و تدبیری برق آسا چندتا وانت مهمات و دو سه گروهان را جور کرد و نگاهی عجیب انداخت و برق شادی را در من دید گفت: خسته ای خودم باید بیام. یک فرمانده ی لشکر که یگانش پس از چند شبانه روز جنگیدن باید به استراحت و سازماندهی می پرداخت.

تلاش هایی از جنس خدا/ حاج قاسم مردی خستگی ناپذیر در دفاع مقدس

پشت فرمان نشست و مهمات و نیروی کمکی را رساند درگیری امان نمیداد هرچه اصرار کردم شب را در سنگر ها بمانید با خنده ای ریز نقش و از گوشه چشم ترکش خورده اش چشمکی زد و دستش را بالا اورد و فرمود کار برای خدا خستگی و خواب نمی شناسد و آنچه در توان داریم باید به پای این جنگ بریزیم که تمام شود و زیر لب زمزمه کرد: ((جانان من اندوه لبنان کشت ما را بشکسته داغ دیریاسین پشت ما را))

 امروز پس از چهل سال می بینیم که بر سر پیمانش ماند و در راه آرزو و هدف مقدسش چه ها که نکرد و ما که مدیونیم از این راه و رسم جدا نشده و تلاش کنیم قاسم باشیم انشالله.

انتهای پیام/ح


دریـچـــــــــــــــــــــه
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: