یادداشت؛
روزی که قلمها زیر آوار خاموش شدند
۲۹ بهمن ۱۳۶۵، محله دهپیاله شیراز شاهد جنایتی بود که قلب دانایی را نشانه گرفت؛ بمبهای دشمن، کلاس نهضت سوادآموزی را با زنان، کودکان و دفترهای مشقشان خاکستر کرد، اما یاد آن ققنوسهای کوچک، تا ابد بر فراز شیراز زنده ماند.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «شیرازه»، بیست و نهم بهمن ماه سال ۱۳۶۵، در محلهٔ ده پیالهٔ شیراز، روزی نبود که با طلوع آفتاب، جز نویدی از روشنایی آغاز شده باشد. زنانی که شاید سالها آرزوی به دست گرفتن قلم را در دل میپروراندند، دختران جوانی که تازه الفبای زندگی را با واو و الف میآموختند، و کودکانی که در کنار مادرانشان، گرمای کلاس درس را به سردی کوچههای زمستان ترجیح داده بودند، پشت میز و نیمکتهای سادهٔ نهضت سوادآموزی گرد هم آمده بودند.
کلاس بوی زندگی میداد، بوی فردایی که قرار بود با خواندن و نوشتن، قفس جهل را بشکند.اما در میان همین نجوای آرام یادگیری، غرشی از آسمان بیرحم، خوابهای رنگین را به خاکستری مرگ تبدیل کرد. بالهای پلید جنگندههای بعثی، برای لحظهای هم که شده، بر سر این ققنوسهای کوچک امید سایه انداخت و سپس... زمین لرزید.
زیر آوار آن بمبها، نه فقط تنها، که دفترچههای مشق خیس از عشق، مدادهای شکسته و دستهای کوچکی که تازه شکل گرفتن را تجربه میکردند، مدفون شد. آنجا، در میان خشم آهن و آتش، مادرانی آرام گرفتهاند که برای سوادآموزی آمده بودند تا فرزندانشان را بهتر تربیت کنند؛
دخترانی که فردا میخواستند برای وطنشان قصههای بزرگی بنویسند؛ و کودکانی که بیگناه، در کنار مادر، نخستین و آخرین درس زندگی را تجربه کردند: درس مظلومیت.
صدای خرد شدن استخوانهای آرزو، فریادهای بیصدایی که زیر خروارها خاک ماند، و دستهای بیرمقی که بیهوده برای رهایی از زیر تَلی از سیمان و آهن به آسمان دراز شد، روایت تلخ آن روز است. آنان در محراب علم و ایمان، با مظلومانهترین شکل ممکن، به شهادت رسیدند؛ چراکه نه در میدان نبرد، که در خلوتگاه دانایی، در اوج بیپناهی، آماج کینورزی دشمنی شدند که از نور میهراسید.
یادشان جاودان باد؛ این گنجشکان بیآشیانه که بالهای سوختهشان، تا همیشه بر بام این شهر، قصهٔ مظلومیت زن و کودک این سرزمین را زمزمه خواهد کرد.
نویسنده: سیدرضا متولی، محقق و روایتگر دفاع مقدس
لینک کوتاه خبر
برچسبها
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!