کد خبر: ۵۰۸۷۵
تاریخ انتشار: ۰۸:۱۳ - ۰۹ بهمن ۱۳۹۲

دلنوشته یک فرزند شهید برای حاتمی‌کیا

حاتمی‌کیای عزیز! تقصیر ما نیست. کاش می‌شد آن پیشوند مقدس را که در ادامه‌اش نام پدران‌مان می‌آید ازمان می‌گرفتند و به جایش مثلا ما را آقازاده می‌خواندند. لااقل تکلیف‌مان روشن بود.
به گزارش شیرازه به نقل از فارس، از وقتی که یادمان هست کلیشه را داده بودند دست‌مان و می‌خواستند آن باشیم. آن زمان که بچه تر بودیم متوجه نبودیم که این کلیشه‌ها ممکن است چه بلایی سرمان در سنی که باید خودمان باشیم بیاورد و مثلا دعایمان این باشد که خدایا! نکند روز که باید چیزهایی را فریاد بزنیم، زبان مان بسته باشد. آخر گذشته‌ی آدم خیلی مهم است در شکل گیری رفتار و کردارش. اگر عوامل محیطی خواسته و ناخواسته در راستای این باشند که تو را –یکی مثل تو را که پیشوندی بهت چسبانده اند و به نام پدرت می شناسندت- بی بخار بار بیاورند و خدا نکند که تو هم هیچ وقت متوجه نشوی، آن وقت است که عزیزی حاتمی کیا نام بیاید بگوید بنیادی که پسوند مقدسی هم دارد، آن قدر شما و دردها و دل هایتان را کلیشه ای کرده که جرات نزدیک شدن به این هاله ی مقدس -چه این که مثلا فیلمنامه ای از آن دربیاورد- را ندارد. (پاورقی: این جمله ی حاتمی کیا در مراسم دوشنبه در خبرگزاری ها سانسور شد!)

حاتمی کیای عزیز! تقصیر ما نیست. کاش می شد آن پیشوند مقدس را که در ادامه اش نام پدران مان می آید ازمان می گرفتند و به جایش مثلا ما را آقازاده می خواندند. لااقل تکلیف مان روشن بود. لااقل تر فحش خورمان ملس تر می شد. مردم به آقازاده ها راحت تر بد و بیراه می گویند؛ اما تکلیف شان با ما روشن نیست. نمی دانند ما سهم هایمان را از این مملکت گرفته ایم یا نگرفته ایم! بد و بیراه هم بگویند، ته دلشان راضی نیست! ما هم هیچ وقت جدی نگرفته ایم. چون می دانیم تقصیری ندارند. اما درد ما این ها که نیست.

دوشنبه به نام ما برایت مراسم گرفتند. گفتی دیر است. ما هم چیزی نگفتیم. خواهشی هم نداشتیم. کلیپی که پخش شد، خاطره بود و تشکر بود و آرزو. چند نفری هم که آمدند روی سن، ته تهش یکی گفت چرا بعد از کرخه و موج و آژانس، «دعوت» مان کرده بودی به یک «جشن». و تو هم جواب دادی گزارش من از یک دعوت هم جنگی بود. قبول داریم. می شناسیمت. خیلی وقت است درکت کرده ایم. از همان بعد از موجی که مرده بود دریافتیم که دردت چیست. حتی بعد از بلیطی که به زور از آژانس گرفتی هم این درد عمیقت را احساس نکرده بودیم. ولی موجت به آسودگی مان رنگ عدم داد. اما تو چرا ما را نمی شناسی؟...

آن از بنیادی که پیشوند مقدسی دارد و هی می خواهد ما را کلیشه ای و کلیشه ای کند، هی برایمان یادواره و مراسم و خدمات کلیشه ای و بی اعتنایی های کلیشه ای و ... برایمان داشته باشد و این هم از مراسم دوشنبه که باز کلیشه ای شد. ما را می بخشید که این گونه شد. کاش این گونه بار نیامده بودیم و می توانستیم به نقد بکشانیمت. نه این که بیاییم بگوییم چرا دعوت می‌کنی بهمان گزارش یک جشن را می دهی، نه؛ چه این که می فهمیم تو دعوت و گزارش را هم با دلت ساخته ای. بلکه به قول خودت مثل ابوذر و سلمان در درک مان از حقیقت با هم اختلاط می‌کردیم. ما خودمان را دست کم نمی‌گیریم. آن قدرها هم غرق در کلیشه نشده ایم که نفهمیم خدا برای چه بنده اش را خلق کرده! این که بیاید منتظر یوسف باشد، یا دیده بان خوبی برای فرمانده اش باشد و جان عده ای را با دادن جان خودش نجات دهد. یا نگذارد شاهرگ غیرت خشک شود. یا ... یا ... همه این ها به کنار.

خیلی دوست داشتم مراسم دوشنبه محلی می شد برای الهام گرفتن دلت برای فیلمنامه ی جدیدت. آری، ما می آمدیم و به دور از کلیشه ها کنارت می نشستیم و رو در رو درد دل می‌کردیم. نه این که تو را آن جلو بنشانند و طبق مرسوم همه مراسمات عمل شود و آن قدر شلوغ شود که صدا به صدا نرسد و ناهماهنگی ها و هم آهنگی های همه ی این جور مراسمات هم اتفاق بیفتد و ... آخرش هم کتابی یادگاری بگیری و بروی و ما هم برویم سر زندگی خودمان و دوباره روز از نو، فیلمنامه های تو بدون ما هم از نو. نه، اشتباه نکن! اصلا نمی خواهم بگویم که بیایی درباره ما فیلم بسازی؛ چرا که می شود یک فیلمنامه سفارشی و می دانم که چقدر از این گونه فیلم ساختن بیزاری. می خواهم بگویم آن انگشتان دستی که هنوز روی پاهایت حس می‌کنی را می توانستی به گونه ای دیگر در محفل صمیمی ای که می توانستی با ما داشته باشی دوباره حس کنی. و این می شد منبع الهام شاهکار جدیدت! ساده بگویم؛ می آمدی آن روی دیگر ما را(!) –البته مثل ابوذر و سلمان- به دور از کلیشه ها می دیدی و می رفتی سراغ کارت! آن وقت با تکانی که به دلت داده بودیم، دیگر نیاز به این بازی ها نبود که بگوییم چقدر دوستت داریم و با فیلم هایت خاطره داریم و جانا سخن از زبان ما می گویی. بلکه تو خود حدیث مفصل می خواندی از این مجملِ البته اتفاق نیفتاده. افسوس که این هم بگذشت.

*

دوشنبه چند خطی نوشته بودم برایت که به خودِ خودت بدهم. اما شلوغ بود. ندیدمت. یعنی نگذاشتند. یعنی نشد که حاتمی کیا را بشود با دلش دید. چون شلوغ بود؛ مثل همه مراسم ها و تجلیل ها. و دلم می گفت مراسم چند ثانیه ای دادن دستنوشته ام به تو، جایش توی مراسمات کلیشه ای نیست.

دلنوشته ام این بود:

هوالحکیم   ...   هوالجمیل

شده ای عین اصحاب کهف. دیگر پولت قیمت ندارد. هر چقدر هم منتظر باشی یونس نمی آید. باید با مینو از همان بالای برج نگاهشان کنی و مینو که سقوط کرد آن وقت مجبوری هبوط کنی و دوباره از نو. حتی اگر به یک «جشن» «دعوت» شوی هم حرف دلت را بزنی، اما... اما اگر بخزی به غار دلت، من بچه شیعه ی بچه شهید یقه ات را می گیرم. این جا نشد آن دنیا. خودت خوب می دانی که آن جا پشتم چه کسی ایستاده. حالا بیا و باب میل آن مسئول بلندپایه رفتار کن که قرار بود بابت مشتی که به ناو دشمن زدی به زور بازنشسته ات کند. حالا بیا و دیگر نگو فاطمه... فاطمه ی خوبم! عباست را به زور هم که ببری آن سر دنیا -اگر هم طاقت بیاورد و زنده بماند- خودش می رود توی کلیسایی جایی فریاد می زند و خودش را خالی می کند. یا می رود روی تپه ای بلندی ای تا از خدا بخواهد که پای خودش را بگیرد، نه پای مرا که تازه اول راهم. و تو هم پشت قاب دوربین اشک بریزی و پرویز کارش که روی تپه تمام شد، به سویش بروی و دو تایی برای غربت خودتان گریه کنید. پس تقلا نکن که خودت را یکی مثل بقیه جا بزنی و بگویی به ما درجه بدهید تا هر کس و ناکسی پاره های دلت را قیچی نکند و آن پیر جوون زخم چشیده بگوید درجه ات را از مردم بگیر. بیا... بیا درجه ات را منِ بچه شهید بدهم. چرا پیش من نیامدی. بیا یک چفیه هم من دارم؛ پلاک هم دارم؛ هنوز هم عطر می دهد... قسم می خورم که هنوز هم عطر می دهد. به همان قبله ی محمدی که نماز می خوانی. چون می دانم که این تقلای تو برای ساختن و دیده شدن، از جنس مناسبات مرسوم این زمانه نیست.

صراط المستقیمی که انتخاب کرده ای قطار سریع السیر نمی خواهد، با فقط یک فشنگ هم می توانی پای پیاده طی طریق کنی. پایی چالاک می خواهد و دلی ساده و سری پرشور و... یک پلاک؛ پیچیده در چفیه ای...

و غرور؛

آری، غروری دوست داشتنی که با آن نیازی به دیده شدن نداشته باشی و سرت را آن بالا بالاها، بالا بگیری و به پایینی ها نگاه کنی و از این که لذت دوست داشتنی تو را تجربه نکرده اند غم شان را بخوری و اگر افاقه نکرد، سر راهشان بایستی و در این آزمون درگیرشان کنی. و شاید آن بالایی بگوید پسر خوب! همه که دلی که به تو دادم را ندارند، به زور که نمی شود درگیرشان کنی و چینی نازک روزمرگی هایشان را ترک بزنی و حالا با این ظرف بزرگ که جلویشان گذاشتی چگونه خودشان را پر کنند، و تو هم پررو پررو جواب بدهی:

« تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار» و به بی گناهی دلت اعتراف کنی...

ای که هر وقت گرفتار طوفان می شوی به دلت رجوع می کنی و هر چه او گفت انجام می دهی!

ای بلبل عاشق!

جز برای شقایق ها نخوان.

...

راستی برادر!

شنیدم «مثل چمران» شده ای!

امضا: فرزند شهید حسن رضوان خواه فرمانده گردان کمیل

نظرات بینندگان