کد خبر: ۵۵۱۶۳
تاریخ انتشار: ۱۱:۲۴ - ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۳

مقاومت را از این زنان یاد بگیرید

من و داراب کریمی که از شدت خشم گلویمان گرفته بود، با شنیدن این کلام، سرمان را بالا آورده و به هم نگاهی کردیم. بغض ام ترکید...
به گزارش شیرازه به نقل از سایت جامع آزادگان؛ خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات خلبان آزاده تیمسار محمدیوسف احمدبیگی است:
خواهرانی که در سلول شماره ی 9 اسیر بودند، گاهی مایه ی سرافرازی و دلگرمی ما را فراهم می ساختند. زیرا چند روزی بود که آنها اعتصاب غذا کرده بوند و خواستار رفتن به هواخوری بودند. سرانجام مسئولان زندان به خواسته ی آنان تن در دادند و آنها را به هواخوری بردند. در برگشت، نگهبانان برای اینکه مانع شنیدن صدایشان به گوش دیگران شوند، با کابل به در و دیوار می کوبیدند و به آنها می گفتند: «حرف نزنید!» یکی از آنها با صدای بلند، طوری که همه ی ما می شنیدیم، به نگهبان می گفت:
ـ مرتیکه ی ایکبیری! ما را می ترسانی؟ فکر می کنی ما اسیریم، کور خوانده ای، ما آنقدر اینجا می مانیم تا شما را آزاد کنیم.


من و داراب کریمی که از شدت خشم گلویمان گرفته بود، با شنیدن این کلام، سرمان را بالا آورده و به هم نگاهی کردیم. بغض ام ترکید و دیگر نتوانستم جلو گریه ام را بگیرم. به یکی از برادران که سعی داشت از زیر در، حرف های آنها را گوش کند و از این همه شجاعت آن خواهران تعجب کرده بود، گفتم:
ـ شنیدی برادر؟! ما باید یاد بگیریم که چطور مقاومت کنیم. این خواهران ما که این طور هستند دیگر تکلیف ما معلوم است.
چند روز ما را از سلول بیرون آوردند و جلو درِ سلول به صف کردند. آنجا بود که افراد سلول شماره ی 3 را دیدیم. تا آن زمان هیچ یک را به قیافه نمی شناختیم. یکی از آنها گفت:
ـ کدام تان جناب سروان احمدبیگی است؟
جوابش را دادم. جلو آمد و دست به گردن ام انداخت. مرا بوسید و گفت:
ـ از آن شوخی که کردم معذرت می خواهم. اگر به دل گرفته ای حق داری چون همدیگر را ندیده بودیم و از شخصیت هم مطلع نبودیم. به هر حال معذرت می خواهم.
(با مورس، به شوخی سوالی کرده بود که زیاد خوشایند بچه ها نبود. لذا تصمیم داشتند عکس العمل نشان دهند که من مانع این کار شدم.)
همان روز ما را پایین بردند و دو تا دوتا دست هایمان را با زنجیر به هم بستند و سوار ماشین آمبولانس کردند. چند دقیقه بعد پیاده مان کردند و دوباره به سلول ها برگرداندند. بلاتکلیفی باعث شده بود که از رفتن مأیوس شویم. آنقدر مشتاق رفتن و خلاصی از آن دخمه ها بودیم که تا 24 ساعت پتوها و وسایل مان را پهن نکردیم. تنها به رفتن فکر می کردیم. برایمان هم زیاد فرقی نمی کرد کجا باشد.

نظرات بینندگان